تبلیغات
پرکاربردترین نرم افزارها - خیال یک نگاه (قسمت اول)
 
یکشنبه 5 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : آریا بهرامی

خیال یک نگاه (قسمت اول)

 

 

ادامه در ادامه مطلب...

 

 

خانه در سكوت فرو رفته بود. اسمان چادر سیاه اش را به سركشیده بود و درخشندگی مرواریدها روی آن چشم آدمی را به تماشا وا می داشت. با نگاه كردن به اسمان و دقیق شدن به آن در شب به تیرگی و مغموم بودن ان می شد پی برد. در سكوت به اسمان نگاه می كرد،چه شب هایی كه در نظرش این اسمان به جای رنگ سیاهی و تیرگی برای او رنگ روشنی و ارامش داشت...رنگ عشق
اشكهای چون مرواریدش را كه بر گونه هایش غلتیده بود با سر انگشتان زدود. برگشت و به دختر كوچكش چشم دوخت به دختر معصومی كه برای او رنگ و بوی عشق داشت. كنارش لبه تخت نشست و ارام زمزمه كرد
- كوچولوی قشنگم اگه تو نبودی منم تا حالا مرده بودم
كنار او دراز كشید و لحظاتی بعد به خواب فرو رفت او مدتی بود كه دیگر در خواب كابوس نمی دید و می توانست كم و بیش با آرامش چشم به هم نهد از این كه خانه اش را عوض كرده و دراین محله ساكت اقامت كرده خوشحال بود. با روزگار و پستی و بلندی های آن می ساخت و دیگر لب به شكایت نمی گشود. امیدوار بود بتواند بعد از این با خوبی و خوشی زندگی كند. فقط به خاطر فرزند كوچكش...
با صدای زنگ ساعت رومیزی از خواب پرید و صدای آن را قطع كرد ساعت شش بود خمیازه ای كشید و به كودكش كه به خواب بود نگاه كرد.
به آرامی موهای دخترك را نوازش كرد و گفت
- عزیزم. دختركم بیدار شو
كودك آرام آرام چشم گشود و چشم های آسمانی و زیبایش را به مادر دوخت:
- «امان
- عزیزم بیدار شو باید بریم
- من خوابم می یاد
- اما ما باید بریم تو كه نمی خوای تنها یی خونه بمونی می خوای؟
دكترك با شنیدن جمله مادر سریع نشست و در حالیك ه مادر را در آغوش كشید گفت:
- نه، نه با تو می یام
با هم برخاستند و فروزان پس از حاضر شدن رو به دخترش كرده و گفت:
- خب دیگر برویم.
- مامان من گشنمه
فروزان نگاهی به ساعت كرد سریع به طرف اشپزخانه رفت. لقمه نانی درست كرد و به دست دخترك داد و از خانه خارج شدند. كمی دیر شده بود دست دخترك را گرفت و با سرعت از پله ها پایین رفت چنان با سرعت از پله ها پیچید كه در یك آن ، با شخصی كه در حال بالا آمدن از پله ها بود برخورد كرد
نزدیك بود دختر كوچك نیز از پله ها پرتاب شود كه شخص مقابل چیزی را كه در دستش بود رها كرد و چنان با سرعت دخترك را گرفت كه نزدیك بود خودش نیز همراه او از پله ها پایین بیفتد فروزان دستانش را روی صورتش نهاده بود. لحظاتی بعد آرام آرام دستانش را از روی چشمانش به روی گونه هایش كشید شخص مقابل دختربچه را در بغل گرفته بود در یك لحظه او كودك را به سوی فروزان گرفت و با كمی عصبانیت گفت
- خانم این چه وضع پایین آمدن از پله هاست؟
ولی با دیدن نگاه و چهره فروزان از ادامه سخنانش بازماند فروزان نیز با دیدن چشمان مرد به ارامی گفت
- سهراب!
مرد دخترك را روی زمین گذاشت و نگاه دیگری به او كرد. زنی كه به زیبایی فرشتگانآسمانی بود و صدایش چون اوای موسیقی دلنشین او را سهراب خطاب كرده بود. فروزان نیز بعد از دقیق شدن به چهره مرد دریافت كه اشتباه كرده است. سهرابی وجود نداشت او سهراب نبود مردی بود كه نگاه و چشمان آسمانی رنگش او را به یاد سهرابش انداخته بود اما كدام سهراب؟ سهراب چه كسی بود؟ لب گشود و گفت:
- معذرت می خوام آقا متوجه نبودم ببخشید.
به سوی دختركش حركت كرد و او را رنگ پریده یافت. نشست و با مهربانی گفت:
- نترس دخترم حالت خوبه؟
- مامان خیلی ترسیدم
فروزان لبخندی زد و گفت
- نه عزیزم نترس چیزی نشد تقصیر من بود
وقتی نگاهش دوباره به مرد افتاد متعجب شد. زیرا او مستقیم به چهره فروزان نگاه می كرد و او از نگاه مردان وحشت داشت از دقیق شدن نگاه مردان بر چهره اش برخود می لرزید گر چه بر اثر گذشت زمان دریافته بود كه دیگر جایز نیست در مقابل انها كوتاه بیاید در حالی كه اخم كرده بود برخاست و گفت
- شما امری دارید آقا؟!
مرد با شرم سرش را به زیر انداخت و چنان هول شد كه نتوانست حرفی بزند فقط با گفتن كلمه ببخشید سریع از پله ها بالا رفت فروزان تعجب كرد با خود اندیشید چقدر چهره اش وحشتناك شده كه ان مرد این گونه از كنارش گذشت!
سوزان به مادرش نگاه كرد و گفت:
- مامان این مال اون اقاهه است كه افتاده زمین؟
فروزان به او نگاه كرد و پرسید:
- این چیه؟
یك بسته بود كه مهر پست روی ان زده شده بود نام گیرنده را خواند
آقای بهرام یوسفی نمی دانست چه كار كند. خیلی دیر شده بود باید هر چه زودتر سوزان را به مهدكودك می رساند و خود نیز به شركت میرفت. به تازگی در شركت استخدام شده بود . از دست دادن شغلش خیلی سخت بود .نمی توانست بسته ا هم در پله ها رها كند باید به طبقه سوم می رفت اما نمی خواست بار دیگر با ان مرد جوان روبرو شود. هر چند كه نباید به ان مرد سخت می گرفت چرا كه هر كس چه زن و چه مرد با دیدن او و چهره دلنشینش محو تماشایش می شد سوزان پرسید:
- مامان مگه نمی ریم؟
سوال او باعث شد فروزان به خود آید:
- اوه چرا عزیزم خدایا با این بسته چه كار كنم؟
بهران نیز در راه پله ها ایستاده منتظر بود تا با رفتن انها برگردد و بسته اش را بردارد مادرش ان را از شهرستان برایش فرستاده بود و نمی خواست هدیه مادر را از دست بدهد اما از برگشتن به طبقه پایین وحشت داشت از نگاه كردن دوباره به ان زن می ترسید!!! در یك آن با دیدن او تصور كرده بد كه روح دیده با نگاه غضب الود ان زن قلبش چنان فرو ریخته بود كه احساس می كرد كه دیگر قلبی در سینه ندارد.
سرانجام تصمیم گرفت به پایین رفته بسته را بردارد. فروزان هم تصمیم گرفت به طبقه بالا برگشته و بسته را به صاحبش بازگرداند رو به دخترك كرده و گفت
- سوزی عزیزم چند لحظه بریم بالا این بسته رو به صاحبش برگردونیم و بعد بریم باشه؟
و بعد سریع از پله ها بالا رفت بهرام نیز در حال پایین آمدن از پله ها بود
در پا گرد باز با هم برخورد كردند بهرام واقعا تصور كرد كه روح دید است و با فریادی به پشت روی زمین افتاد ! روزان نیز در حالی كه ترسیده بود به دیوار چسبید و بسته از دستش افتاد در این میان سوزان با دیدن آن ها و حركاتشان ب خنده افتاد
- مامان كه ترس نداره مامان جون تو هم كه از این اقاهه ترسیدی. و دوباره خندید فروزان بر خود مسلط شد و صاف ایستاد در حالیك ه خودش نیز خنده اش گرفته بود رو به سوزی كرده گفت:
كوچولوی من خوب نیست آدم به دیگران بخنده
سوزان در حالی كه می خندید گفت:
- آخه مامان این آقاهه رو ببین هنوزم بلند نشده
دستش را روی دهانش گذاشت و در حالی كه از شدت خنده بالا و پایین می رفت به مرد اشاره كرد بهرام با خجالت از روی پله ها بلند شد و گفت
- واقعا معذرت می خوام نمی دونستم كه شما دارین به طبقه بالا می یاین
فروزان در جواب گفت
- نمی خواستم بیام ولی بسته شما رو كه جا گذاشته بودید اوردم
سوزان بسته را از روی زمین برداشت و به طرف بهرام گرفت
- بیا مال توئه
بهرام با لبخندی به چهره زیبا و ملوس دخترك نگاه كرد و بسته را گرفت
- ممنونم كوچولو
فروزان گفت
- خب سوزی زود باش خیلی دیر شده
و با این جمله دستش را گرفت و بدون این كه توجهی به مرد بكند از پله ها پایین رفت یك ربع دیرتر و با خجالت و شرمساری وارد شركت شد. او منشی مدیر عامل بود و این كار را از روزنامه پیدا كرده بود رئیسش مردی میانسال اما بسیار جذی و منضبط بود وقتی پشت میز كارش نشست نفسی كشید و گفت
- خدایا خودت به خیر كن
در همان لحظه رئیس شركت آمد وگفت:
- خانم منشی ! مثل این كه دیر تشریف اوردید
فروزان برخاست و با صدایی لرزان گفت:
- واقعا متاسفم قربان قول می دم دیگه تكرار نشه...

 

ادامه دارد...

 

 





نوع مطلب : کتاب، 
برچسب ها :




پرکاربردترین نرم افزارها
دانلود رایگان
تبلیغات
لوگوی دوستان

بروزترین مجله اینترنتی منصور علایی

یوزر و پس نود